
نقد و بررسی قسمتهای دوازدهم و سیزدهم سریال بامداد خمار | پایان کابوس محبوبه
بالاخره «بامداد خمار» به ایستگاه پایانی فصل اول رسید. سریالی که بهجز چند اپیزود محدود، در سایر قسمتها از استانداردهای اولیه فیلمسازی محروم بود. مشخصا عوامل فیلم و علیالخصوص کارگردان بیشتر از آنکه به فکر تبدیل کردن یک رمان عامهپسند به یک سریال سرگرمکننده باشند، خود را درگیر ادا و اصولهای دوربین، تابوشکنیهای مبتذل و روایتهای فمنیستی داستان کردند اما تلاش آنها جای آنکه مخاطب را با سریال همراه کند، به ضد خود تبدیل شد و «بامداد خمار» را به اثری تبدیل کرد که تحمل آن برای بیننده سخت و طاقتفرسا بود. تکانهای بیمورد دوربین که در قسمتهای اولیه با شدت بیشتری همراه بود، تابوشکنیهایی که هیچ ارتباطی با داستان برقرار نمیکرد و هدف از آن فقط جلب توجه مخاطب عام بود و نوع روایت فمنیستی که زنان داستان را منفعل نشان میداد و تحقیر میکرد را میتوان به عنوان جمعبندی فصل اول در نظر گرفت. حال در این مقاله قصد داریم دو قسمت پایانی فصل اول را به بوته نقد بگذاریم تا مشخص شود شاهنامه خانم آبیار پایان خوشی دارد یا خیر.
نقد و بررسی قسمت دوازدهم

نیمه اول قسمت دوازدهم سریال «بامداد خمار» مستندی از یک مراسم عروسی است. کارگردان همچنان قصد دارد با رقص و پایکوبی زنان این سریال و تابوشکنیهایی که میکند، اسم خود را بر سر زبانها بیاندازد. نشان دادن این تصاویر در پلانها و سکانسهای این قسمت از سریال، نهتنها بد نیست بلکه با توجه به موضوع این اپیزود که به مراسم عقدکنان محبوبه و اصلان میپردازد، کاملا به جا و مورد نیاز است تا احساسات مخاطب را در قالب این مراسم به وجد آورد. اما مشکل آنجایی است که کل داستان فیلم فراموش میشود و این لحظات رقص و پایکوبی به سوژه اصلی مبدل میگردد. در واقع فیلمساز حدی (از لحاظ زمانی، نه کیفیت و چگونگی) که باید در به تصویر کشیدن این لحظات رعایت بکند را هرگز در نظر نمیگیرد و عملا این سریالِ داستانی را به مستندی از یک فیلم عروسی تبدیل میکند. به همین خاطر است که در نقد قسمتهای قبل هم عنوان شد که این تابوشکنیها هیچ ارزش فرمیک و سینمایی ندارد زیرا در چهارچوب روایت داستان قرار نمیگیرد و در عمل آن را به حاشیه میبرد. لباسهای رنگارنگ زنان این سریال و قابهای کارتپستالی که کارگردان از آنها به مخاطب ارائه میدهد نیز در راستای منحرف کردن ذهن مخاطب از عدم داستانپردازی این اثر، علیالخصوص در این قسمت است. هرچند باید به تیم طراحی لباس سریال «بامداد خمار» تبریک و خسته نباشید گفت اما متاسفانه استفاده نامناسب کارگردان از هنر این تیم، زحمات آنها را به حاشیه برده است.
علاوه بر منحرف کردن ذهن مخاطب از داستان اصلی، کارگردان همچنان سعی دارد این عدم داستانپردازی را با عوامل دیگری جبران کند. نریشن (صدای کاراکتر کهنسال محبوبه) خانم برومند که در نقد قسمتهای گذشته هم از تاثیر مناسب آن بر سریال صحبت کرده بودیم، در این قسمت کوچکترین کمکی به روایت داستان نمیکند. زمانی که کارگردان هیچ تصویرِ قصهگویی به مخاطب ارائه نمیدهد، صدا هم کاری ازش برنخواهد آمد زیرا سینما مدیوم تصویری است و صدا و دیالوگ میتواند این تصویر را عیانتر کند، نه آنکه صدا خود تبدیل به سوژه شده و تصویر بهطور کلی فراموش شود. بزرگترین ضربهای که این قسمت از سریال «بامداد خمار» از عدم داستانپردازی میخورد، از بین رفتن حس تعلیق است که میتوانست بیشترین تاثیر را بر فرم این اثر بگذارد. اگر حس همذاتپنداری مخاطب با کاراکترهای این سریال در طول این یازده قسمت شکل گرفته بود و بیننده میتوانست داستان را با آنها تجربه کند، غیبت زن عطاالدوله در مراسم عقد پسرش تعلیقی در حس مخاطب ایجاد میکرد که به جذابیت داستان میافزود اما عدم سمپات بیننده با کاراکترهای داستان، این مسئله را بهطور کلی منحل میکند.
کاراکتر بصیرالملک که در طول این سریال کوچگترین ویژگی شخصیتی قابل باوری در وجودش شکل نگرفته بود، در این قسمت مفلوکتر و ذلیلتر نیز میشود. بازی ضعیف علی مصفا نیز به این مسئله کمک میکند. مشخص نیست کاراکتری که از برقراری کوچکترین مهارت ارتباطیای عاجز است و به راحتی در معامله سرش کلاه میرود، چگونه به یک تاجر ثروتمند تبدیل شده است. نکته حائز اهمیت اینجا است که داماد و پیشکار او مشکل قرارداد بصیرالملک با عطاالدوله را میفهمد اما خودش از درک آن عاجز است. حال مخاطب پس از گذشت یک فصل از سریال چگونه میتواند این کاراکتر را به عنوان یک تاجر ثروتمند بپذیرد. متاسفانه بحثهای به اصطلاح خالهزنکی زنان این سریال که بخش عمدهای از زمان قسمتهای قبل را به خود اختصاص داده بود، در این اپیزود به مردان نیز سرایت میکند و دو کاراکتر عطاالدوله و حسامالملک با بحثها و کلکلهای بچهگانه، هم شخصیت این دو کاراکتر را افول میدهند و هم سریال را از ریتم خود میاندازند. نگاه ضد زن اصلان در این قسمت بیشتر از قبل عیان میشود و کاراکتر او را نیز از چشم مخاطب میاندازد. زنانی با ضریب هوشی پایین، منفعل و بیخبر از دنیا در کنار مردانی هوسباز و ضد زن، نشان از نگاه بالا به پایین و روشنفکرنمایانه فیلمساز به جهان اثرش است که در سریال «بامداد خمار» به وقیحانهترین شکل ممکن به تصویر کشیده میشود.
نقد و بررسی قسمت سیزدهم

همانطور که در نقد قسمتهای گذشته اشاره کرده بودیم، خلاقیتی که دوربین کارگردان گاه و بیگاه از خود تراوش میکند همانند تکانهای بیمورد دوربین، به تصویر کشیدن نیمی از چهره کاراکترها در نمای نزدیک و … نهتنها در چهارچوب هیچ تکنیک تصویربرداری سینمایی نمیگنجد بلکه چشم و ذهن مخاطب را نیز بهشدت خسته میکند. همین امر در قسمت پایانی فصل اول تکرار میشود و این بار کارگردان با انداختن پارچه توری روی لنز دوربین مثلا قصد دارد داستان را از نگاه محبوبه و از زیر روبند او به تصویر بکشد. البته این امر در روند روایت داستان هرگز ایرادی محسوب نمیشود و بالعکس باعث نزدیک شدن مخاطب به قهرمان داستان نیز میشود اما برای اجرای آن دوشرط اساسی نیاز است؛ اول آنکه بیننده در طول این سیزده قسمت بهقدری سمپات کاراکتر اصلی شده باشد که بتواند داستان را از نگاه او تجربه کند، که هرگز چنین نیست و سپس حد نگاه داشتن کارگردان در به نمایش درآوردن این نوع تصویربرداری است که متاسفانه این مساله هم مانند تکانهای دوربین بهقدری تکرار میشود که حس تصویر را از بین میبرد.
عدم همذاتپنداری مخاطب با قهرمان داستان که از شخصیتپردازی ضعیف او نشات میگیرد ایرادات دیگری نیز به سریال «بامداد خمار» وارد میکند. سکانس سفره عقد که میتوانست تعلیقی اساسی در داستان ایجاد کند و ترس و دلهره محبوبه را به مخاطب نیز سرایت دهد با شخصیتپردازی ضعیف او کاملا محو میشود و بیننده در عوض همتجربه شدن با کاراکتر اصلی فیلم، به مانند یکی از افراد دور سفره عقد، گوشهای میایستد و به قضایا از دور مینگرد. مست کردن اصلان قبل از برگزاری مراسم عقد نیز یکی دیگر از آن تابوشکنیهای ادایی کارگردان است که هیچ تاثیری بر روند داستان ندارد و حذف آن هیچ لطمهای به فیلم نمیزند. عصبانیت اصلان از تصمیم محبوبه و به هم ریختن مراسم، هیچ ارتباط و نشانی از مستی او ندارد و تنها بیانگر خشم او است. به همین خاطر است که میگویم با حذف سکانس مست کردن اصلان هیچ خللی در داستان ایجاد نمیشود. کارگردان برای کاراکتر شکل نگرفته بصیرالملک در دو قسمت پایانی سنگ تمام میگذارد و شخصیتش را به نابودی کامل میکشاند. بازیگیری کارگردان و از پس آن نقشآفرینی ضعیف مصفا از حداقل جذبه و ابهتی که مورد نیاز این کاراکتر است دریغ میکند و به جرات میتوان گفت شاید یک بازیگر تازهکار خیلی بهتر میتوانست از پس این نقش و بازی برآید. تعلیق کوچکی که در این قسمت شکل میگیرد هیچ ارتباطی با کارگردانی ندارد و به دلیل بازی نسبتا خوب حمید صفت است که در بین این همه بازی بد، قطعا جز بهترینهای سریال «بامداد خمار» است. گرد و خاکی که او پس از فرار محبوبه راه میاندازد تا حدودی هیجانات مخاطب را برانگیخته میکند و باعث جذابیت داستان میشود. حمایت عمه کشور و حسامالملک از برادرشان نیز جز معدود نکات مثبت قسمت پایانی سریال است. کارگردان رفتاری از این برادر و خواهر به تصویر میکشد تا مخاطب بتواند معنی خانواده را در این اثر پس از مدتها حس کند. این امر نهتنها باعث شخصیتپردازی بهتر کاراکترها میشود بلکه فرم روایی فیلم را نیز بهگونهای شکل میدهد که باعث همذاتپنداری مخاطب با خانواده بصیرالملک میشود.
«بامداد خمار» در فصل اول خود ثابت کرد که چیزی برای ارائه به مخاطب ندارد. کارگردان نه میتواند از حداقل تکنیکهای مناسب فیلمسازی استفاده کند و به جای آن به دوربین ادایی رو میآورد، نه میتواند روایت مناسبی از رمان و حتی فیلمنامه داشته باشد که مخاطب را حداقل سرگرم کند و نه میتواند اثرش را در قالب فرم یک سریال دربیاورد که حس مخاطب را برانگیخته کند. عملا با این روندی که کارگردان پیش گرفته است، امیدی به فصلهای دیگر این سریال نیز نخواهد بود مگر آنکه نرگس آبیار روحی همانند فیلم «نفس» در کالبد سریالش بدمد و بیننده را از کابوس محبوبه رهایی بخشد.
امتیاز نویسنده به قسمتهای دوازدهم و سیزدهم: ۴ از ۱۰
منبع | گیمفا



