
نقد و بررسی فیلم The Housemaid | سقوط یک رمان جنایی بر پردهی سینما
این روزها، بسیاری از آنهایی که رمانهای جنایی میخوانند و به ادبیات جنایی علاقهمند هستند، با فریدا مکفادن نیز آشنا هستند؛ رماننویسی که جنایی مینویسد و انصافاً خوب هم جنایی مینویسد، البته نه در حد و اندازهی آگاتا کریستی، ولی یکی از مهمترین جنایینویسان امروز ادبیات دنیاست؛ به ویژه در نبود همان آگاتا کریستیای که سنگاش را بر سینه میزنیم. رمان مشهور مکفادن یعنی «خدمتکار»، هم در ایران، هم در آمریکا، و هم در خارج از این دو کشور به چاپ رسیده و فروش قابلتوجهی داشته است. همین که این رمان توجه کتابدوستان و همچنین منتقدان ادبی را جلب کرد، بهانهای شد تا بر اساس آن یک فیلم سینمایی بسازند. کاری که سالهاست سینما انجامش میدهد؛ از «بر باد رفته» که شاهکار است گرفته تا «بلندیهای بادگیر» که از فیلمهای مورد انتظار امسال بوده است، سینما نشان داده که پیوندی دیرینه و ناگسستنی با ادبیات دارد. رابطهای متقابل که گاه جواب میدهد و نتیجهاش میشود بسیاری از شاهکارهای سینما از جمله «پدرخوانده» و گاه هم نتیجه نمیدهد و میشود موجب خشم دوستداران یک کتاب؛ مانند همین «خدمتکار». البته خودِ رمانِ «خدمتکار» هم یک شاهکار ادبی نیست. رمانیست جذاب، قوی و هیجان انگیز اما طبیعتاً نه یک شاهکار. اما هر چه باشد فیلمی که از روی این رمان ساختهاند سقوطی است برای این رمان جنایی. فیلم به موقعش هیجان هم دارد و مخاطب را هم درگیر میکند، اما ضعیف است؛ این ضعف به ویژه در بازیها و همچنین دستکم گرفتن مخاطب برای پیشبینی اتفاقات نمود پیدا میکند. چیزی که مشخص است، این است که این فیلم در نهایت، چیزی جز یک فیلم متوسط روبهپایین نیست.

رمان «خدمتکار» اثر فریدا مکفادن، یکی از پرکششترین آثار روانشناختی معاصر است؛ داستانی که در ظاهر از زندگی ساده یک زن خدمتکار آغاز میشود، اما در زیر لایههایش، دنیایی پیچیده از فریب، راز، و بازی ذهنی نهفته است. فیلم نیز تا جایی که میتواند به رمان وفادار باقی میماند. داستان اثر نیز داستانی جنایی، معمایی و هیجان انگیز است: در خانهای مجلل و آرام در حومهی شهر، دختری جوان به نام میلی (با بازی سیدنی سویینی)، وارد زندگی زوجی میشود که به ظاهر کاملترینند: مردی خوش برخورد و زنی زیبا و ثروتمند، با زندگیای بینقص در نگاه نخست. میلی، که گذشتهای تار و زخم خورده دارد، تنها میخواهد کار کند، پولی جمع کند و شاید فراموش کند که از کجا آمده است. اما هر چه بیشتر در خانه و میان ساکنان آن غرق میشود، بیشتر درمییابد که هیچ چیز آنگونه نیست که به نظر میرسد. صداهایی در شب، درهایی که باید قفل باشند و گاه باز میمانند، زمزمههایی در راهرو، و نگاههایی که حقیقت را پنهان میکنند… زن صاحبخانه رفتاری متناقض دارد؛ میان مهربانی و خشونت، اعتماد و تهدید. و میلی، ناخواسته در گردابی از ترس و سوءظن فرو میرود. کمکم، خانهی زیبا بدل به زندانی پر از راز میشود. جنون در سکوت گسترش مییابد، و مرز میان قربانی و شکارچی محو میشود. وقتی پرده از گذشتهها کنار میرود، مخاطب درمییابد که خدمتکار این خانه شاید تنها کسی نباشد که چیزی برای پنهان کردن دارد.
اما برویم به سراغ فیلم. فارغ از اینکه رمان چگونه است ـ که البته به گمانم جذاب است و چند سر و گردن بالاتر از فیلمش است ـ بگذارید صحبت از فیلم را با نوشتن از بازیگرانش شروع کنیم. اولین مشکلی که «خدمتکار» دارد و بیش از همه به چشم میآید، بازیگرانش است. یک «سیدنی سویینی» کافی است تا یک فیلم خوب را خراب کند. اینجا هم همین کار را به نحو احسن انجام میدهد؛ یعنی فیلم را نابود میکند. (شاید کمی اغراق هم بد نباشد برای توصیف بازی سویینی) طبیعتاً این سوال پیش میآید که چرا کارگردان «خدمتکار» برای نقش اول فیلمش باید به سراغ سویینی برود؟ آیا زیباییاش ـ که زبانزد مردم در اینستاگرام است ـ باعث شده این نقش را ایفا کند؟ یا شهرت ناشی از همین زیباییاش است که او را برای این نقش مناسب کرده؟ بیشک همینهاست. اگر کسی رمان مکفادن را خوانده باشد و بعد بخواهد به سراغ فیلم برود، احتمالا اولین ضربهای که مانند پُتک بر سرش آوار میشود، همین است که سویینی نقش خدمتکارِ فیلمِ «خدمتکار» را ایفا میکند. اگر فیلم را دیده باشید میدانید که کاراکتری که او بازی میکند، زندان رفته، قتل انجام داده، زنی است که تحقیر و تجاوز دیگر زنان را تاب نمیآورد، کسی است که در به در به دنبال کار و شغل است و طبیعتاً وضع مالی و روحیاش خوب نیست، و چندان هم راستگو نیست و شخصیتی شکننده نیز دارد. اینها را بازی سویینی به درستی به ما نشان نمیدهد. بازیاش سرد و خشک است، بیروح و در خیلی از اوقات، منفعل. وقتی هم که بازیاش این چند صفت را دارا نیست، اغراق آمیز است. میخواهد با چشمانش بازی کند، میخواهد واکنشهایش طبیعی باشد، میخواهد به موقعش عشقش نسبت به کاراکتر مرد را نمایش دهد و به موقع غافلگیر و حیرت زده شود از وقایع پیشبینی نشده، اما هیچکدام از این «میخواهد»ها به «توانستن» تبدیل نمیشود. چراکه اصلا برای این نقش ساخته نشده ـ البته اگر فرض کنیم که برای بازی در چنین فیلمهایی خلق شده ـ نقطهی مقابل سویینی، بازیگر مرد فیلم است؛ براندون اسکلنار. او هم طبیعتاً جذاب است و از زیبایی چهره، برخوردار. ولی او هم به مشکل سویینی دچار میشود. خوشتیپ و جذاب است، نقشاش هم باید اینگونه باشد ـ البته در ظاهر ـ اما بازیاش جز جذابیتی که نمایشی است ارزش افزودهای برای فیلم ندارد. حتی لحظاتی که از یک کاراکتر بسیار مثبت به شروری سنگدل تبدیل میشود، اسکلنار نمیتواند آن بدی و شرارت را آنطور که هست و آنطور که باشد به نمایش بگذارد، همین میشود که شرور فیلم به اندازهی کاراکترهای شرور و بد دیگر فیلمهای جنایی معروف، ماندگار نمیشود. نکتهی دیگری که در فیلمنامه وجود دارد این است که کاراکترها بیشتر تیپیکال هستند و کمتر به شخصیت تبدیل میشوند. اغراقهایی نیز که در بازی اکثر بازیگران فیلم دیده میشود، در خدمت فیلم و داستان اثر نیز نیست و به ضعفی مهم در بازیها تبدیل میشود. اگر هدف این بوده که فیلم «جنایی» بودنش را ثابت کند و بازی بازیگر زنش با اغراق فراوان در رفتارهای پُر تناقض، به مخاطب القا کند که کاسهای زیر نیم کاسه است و پای یک داستان جناییِ هیجانانگیزِ غیرقابل پیشبینی در میان است، سخت در اشتباه است. تازه غیر از این اغراقها در بازیهای بازیگران فیلم، داستان فیلم نیز آنقدر غیر قابل پیشبینی نیست؛ به ویژه تا اواسط فیلم. نقطهی قوت هر فیلم جنایی و معمایی قدرتمندی میتواند همین پیچشهای داستانی، غافلگیریهایش و غیر قابل پیشبینی بودنش باشد، که در «خدمتکار» برآورده نمیشود. خیلیها از همان دقایق اول فیلم متوجه میشوند که فیلم قرار است چه مسیری را طی کند. حتی همین اغراقها باعث میشود که ما حدس بزنیم که حتما آخر کار فلان شخصیت که بد نمایش داده شده تبدیل به کاراکتر خوب و قربانیِ داستان میشود، و آنکه خودش را بیش از حد خوب نشان میداد بد و شرورِ مطلقِ داستان میشود.
اما نکتهای دیگر دربارهی بازیها: هر کسی که فقط کمی از سینمای امروز هالیوود حالیاش شود، سیدنی سویینی را میشناسد. اکثر آدمها نیز معتقدند زیباییاش است که به او نقش میدهد، نه مهارتاش. شاید کسی با خواندن همین متن که در آن گفتهایم بازی سویینی بد است، بگوید که چون سویینی زیباست و میتواند مخاطب را به سینما بکشاند، شما با او دشمنی میکنید! این هم یک احتمال است دیگر. ممکن است کسی این را بپرسد. زیبا است؟ خب باشد. سوال نباید این باشد که زیباست یا نه، باید پرسید بازیاش چطور است؟ حتی اگر مخاطب محو زیباییاش شود آیا میتواند سردی، خشکی و منفعل بودن بازی او در این فیلم را تحمل کند؟ به گمانم، نه. درست است که زیباست. اما زیبایی کافی نیست. ما بازی خوب میخواهیم. چیزی که این روزها کمیاب است. در یک کلام، انتخاب سویینی صرفاً به خاطر زیبایی و شهرت مجازی او بوده است، نه مهارت بازیگریاش، و او برای نقش قاتل، زنی تحقیر شده و شکننده ساخته نشده است. در مورد اسکلنار هم همین موضوع صدق میکند؛ به راستی که بازیاش به دل نمینشیند و غیر طبیعی است. اما بیاید کمی در مورد آماندا سایفرد ملایمتر برخورد کنیم. انتخاب بین بد و بدتر نیست، اما وقتی سیدنی سویینی و براندون اسکلنار باشند، این آماندا سایفرد است که در فیلم به چشم میآید و میدرخشد. بازیاش شاید ضعف داشته باشد ـ که دارد؛ از جمله بعضی اغراقها و گاهی سرگردانی بازیگر در نمایش درست حالات چهره و احساسات ـ اما بازیاش با وجود حضور آن دو بازیگر دیگر فیلم، قابلتحملتر است. در نهایت، گل سر بد فیلم آمانداست.

کم و بیش فیلم موفق میشود حرفش را به کرسی بنشاند و پیامش را به مخاطبش منتقل کند. اما آنچه که فیلم قصد دارد بگوید، همان مفهوم همیشگی است و طبیعتاً تکراری و کلیشهای؛ مفاهیمی چون اختلاف طبقاتی و حرفهای دیگری از این دست. از جمله نقد خانوادههای مرفه و… گاهی نیز به درستی میتواند هنجارها و برخی رفتارهای اجتماعی را به نقد بکشد. اما اینها کافی نیست. ریتم فیلم ناموزون است؛ گاه فیلم کند و کشدار پیش میرود ـ مانند اوایل فیلم ـ و گاهی به تندی پیش میرود ـ مانند اواسط فیلم به بعد ـ درست است که میشود داستان اثر را حدس زد ـ به خصوص اگر کسی پای ثابت فیلمهای جنایی و معمایی این سالها بوده باشد ـ اما به هر حال فیلم هیجان هم دارد و سعی میکند مخاطب را درگیر کند. از طرفی دیگر، خیلی طول میکشد تا اینکه «خدمتکار» به نقطهی عطف مطلوبش برسد و گاهی نیز لقمه را دور دهانش میچرخاند. اینکه فیلم سعی میکند مخاطب را با چند سر نخ گمراه کند نیز بیمعنی است. این احمق فرض کردن مخاطب، بیشتر از همه مخاطب را میرنجاند. علاوه بر این باید دانست که نیمهی دوم فیلم پر قدرتتر است اما این بالا و پایینهای بخش اول و دوم فیلم جور در نمیآید.

«با بازیهایی اغراقآمیز اما لذتبخش روبهرو هستیم و چند چرخش بزرگ در زاویه دید که با بازگشت به گذشته توضیح میدهند واقعاً چه اتفاقی در جریان بوده است و البته فضای سنگین گسلایتینگ، جایی که میلی نمیتواند کاملاً مطمئن باشد اصلاً چیزی از آنچه رخ میدهد را درست فهمیده یا نه. شاید فیلم احمقانه بهنظر برسد، اما پل فیگ و بازیگرانش آن را با اشتیاق و انرژی فوقالعادهای اجرا میکنند؛ این فیلم یک سرگرمی بیضرر و مناسب تعطیلات است.» اینها را پیتر بردشاو مینویسد؛ در نشریهی گاردین. بیراه هم نمیگوید. مهمترین توصیف بردشاو این است که این فیلم را یک سرگرمی بیضرر و مناسب برای تعطیلات میداند؛ به راستی که درست است. فیلم ضعیف است اما تا اندازهای سرگرم کننده هم هست. دستکم مخاطب را پس نمیزند و تا آخر او را نگه میدارد. نکتهی دیگر این است که اوایل فیلم تو کت مخاطب نمیرود. در بخشهای ابتدایی فیلم، همه چیز به کندی پیش میرود. در ادامه هم آنطور که باید فیلم به اوج نمیرسد. موسیقی اساساً در پیشبرد داستان نقشی ندارد و در خدمت فیلم نیست.

سوال اصلی اینجاست که چرا همه چیز در این فیلم سطحی است؟ سطحی نه به آن معنا که بخواهیم عمقی فلسفی و انسانی در فیلم بجوییم؛ اما این فیلم بعضی مواقع برخی حداقلهای لازم را هم ندارد. سوای اینکه بعضی مواقع مخاطب را احمق فرض میکند و فکر میکند که مخاطب نمیتواند پیچشهای داستانی پیش پا افتاده را پیشبینی کند، موضوع دیگری نیز مطرح است. همین سطحی بودن شخصیتپردازیها و اینکه چرا کاراکترها به این اندازه صفر و صد هستند. یک دفعه کاراکتر مرد صد است و مثبت؛ که مشخصاً غیر طبیعی است. و پس از اینکه راز اصلی فیلم برملا میشود، تبدیل میشود به صفرِ مطلق. کاری نداریم که چرا صفر میشود. اما اگر میخواهد صفرِ مطلق شود، باید زمینهای فراهم شود. باید به درستی به این پرداخته شود که چطور یک هیولا خلق میشود. ما نمیخواهیم در این فیلم هیولا ببینیم ـ به اندازهی کافی در دنیای فیلمها و سریالها و در دنیای خودمان هیولا داریم ـ ما میخواهیم سیر هیولا شدن را ببینیم ـ اینکه چه میشود یک چنین آدمی که از ظاهر مثبت و جذابی برخوردار است به یک شرور مطلق تبدیل میشود؛ خواستهای که برای مخاطب محقق نمیشود. از طرفی دیگر زنانِ فیلم هم همیناند. کاراکتر مادر که سطحیست؛ تنها چند دقیقه حضور دارد و بازیگرش حضوری ضعیف دارد. در فیلمنامه هم کاراکتر مادر عملاً ساخته نمیشود. حتی فیلم هم نمیداند که چرا چنین کاراکتری را دارد. اما کاراکترِ سیدنی سویینی و آماندا سایفرد هم بیشتر شبیه به صدِ مطلقی هستند که سطحی به نظر میرسد؛ و گاه غیر منطقی.
معمولاً در پایان متن به نتیجهگیری میرسیدم. اما بهتر است نتیجهای برای این فیلم نگیرم. چراکه همه چیز مشخص است. فیلم اثری شکست خورده در فرم و محتوا است و در بهترین حالت ممکن تنها میتواند فیلمی سرگرم کننده نامیده شود. شاید تماشایش برای تعطیلات و هدر دادن وقت بد نباشد، اما ضعفهایش زیادند و نمیشود از همهی آنها نوشت. دیدن یا ندیدنِ «خدمتکار» انتخاب خودتان است. از من بپرسید میگویم نبینیدش. به راستی دلیلی هم برای دیدن این فیلم نیست؛ مگر اینکه از عاشقان زیبایی و جذابیت سیدنی سویینی باشید؛ نه بازیاش. وگرنه فیلمهای جنایی زیادی هستند که میتوانند شما را غافلگیر و سرگرم کنند.
امتیاز نویسنده به فیلم: ۵ از ۱۰
منبع | گیمفا



