
نقد فیلم After the Hunt | کُنش کم، دیالوگ زیاد
جان فورد کارگردان بزرگ تاریخ سینما گفته است: فیلم خوب، فیلمی است که کُنش زیاد و دیالوگ کم داشته باشد. این جمله طلایی در اصل، تبارشناسی کل هنر تصویری را مشخص میکند. اینجا رُمان نیست که بیس همهچیز را دیالوگ و متن شکل دهد. در سینما بیس اصلی کُنش است. فیلمِ کم کُنش با دیالوگ زیاد مدیوم خود را اشتباه انتخاب کرده است. سینما بدون کُنش اصلا سینما نیست. این اشتباهی است که فیلم After the Hunt مرتکب شده است. اثری که در همان نیم پرده اول با دیالوگهای قلمبه سلمبه زیاد مخاطب را خسته میکند. در کل طول فیلم نیز ما کُنشی را نمیبینیم که مخاطب را مجذوب اثر کند.

بعد از سکانس کوتاهِ معرفی کاراکتر اصلی، ما در نیم پرده اول شاهد یک سکانس مهم هستیم. کاراکترهای اصلی فیلم در خانهای جمع شده و درحال صحبت هستند. دیالوگهای قلبمه سلبمه فلسفی که میخواهد ادعا کند این افراد بسیار فلسفی و اهل خرد هستند. دیالوگها از فوکو، هگل و فروید سخن به میان آورده و یک بحث فمینیستی نیز شکل میگیرد. یک سکانس مهم و تعیین کننده که در اصل مخاطب را با چیزی که در ادامه خواهد دید، آشنا میکند و به نوعی چکیده کل فیلم است. اما چیزی که ما شاهد آن هستیم گفتگوهای بیهدف و خستهکنندهای است که من مطمئنم مخاطب هیچیک از این دیالوگها را نمیخواند و در همان اول از اثر خسته شده است. البته شکل گرفتنِ بحثهای جدی در سینما میتواند به چیز جذابی تبدیل شود. مشکل در این است که کاراکترها برای مخاطب هویتدار نیستند و این جمع بیش از آنکه یک جمع فلسفی باشد، یک جمعِ روشنفکرنمایی است که جهان را در کتابها شناخته و سعی در تجویز آن برای مردم دارد. کسانی که از هر چیز تنها کمی را چشیده و شنیده و با استفاده از کلمات خاص سعی در باهوش نشان دادنِ خویش دارند. بله این دقیقا حسی است که از فیلمِ After the Hunt دریافت کردم و همان نیم پرده اول کافی بود تا بدانم که با چه چیزی روبرو هستم.

شاید بحث مهم دیگر ما در این باشد که اصلا قصه اثر چیست؟ ما به راستی با چه چیزی روبرو هستیم؟ آیا این یک قصه معمایی است یا پرسونای برگمان؟ بُعد معمایی فیلم که بنا بود راوی یک خبر تجاوز باشد توانست بیسهای اولیه خود را شکل دهد. آیا به راستی تجاوزی در کار بوده است؟ چه کسی حقیقت را میگوید؟ مخاطب میتوانست با این بُعد از فیلم ارتباط گرفته و فیلم نیز میتوانست تا پایان سوار بر این موج به فیلم خود جهت دهد. قصه میتوانست رفته رفته پیچیدهتر شود و انسانهای درون قصه با بازی خوب، این فشار را به مخاطب نیز منتقل میکردند. اما چنین اتفاقی نیافتاد. بُعد معمایی فیلم در همان نطفه خفه شد و ما شاهد هیچ هیجانی نبودیم. صرفا فیلم تلاش کرد اثری فلسفی روانشناختی همچون پرسونای برگمان باشد. و همین مخاطب را خسته کرد. عدم انسجام قصه و فلسفهبافی After the Hunt را به مرحلهای رساند که مخاطب در همان اول از اثر زده شد. کاراکترهای بیهویت که صرفا با قرار دادنِ چند کتاب سعی در آن داشت تا آنها را فیلسوف و با سواد نشان دهد و بازیگرانی که کاملا مشخص بود دیالوگهای فلسفی را حفظ کردهاند و این متنها حس ندارند. در اصل کُل، فلسفه فیلم چیزی مستقل از اثر است. سنجاق شده به فیلم و دور از کاراکترهایش. مثلا جولیا رابرتز اصلا شبیه اساتید فلسفه در دانشگاه معتبری همچون ییل نیست. یا آن زن سیاهپوست اصلا نتوانسته در قامت دانشجوی دکترای فلسفه ظاهر شود. شاید کمی اندرو گارفیلد توانسته شبیه اساتید باشد و آن هم به دلیل حرکاتهای شهوانی بیش از حد، درنهایت بازی او نیز از این کاراکتر فاصله گرفت. به دور از این مسئله نیز ما هیچ شیمی میان بازیگران را شاهد نیستیم. فیلم سعی میکند بر اساس یک مشکل روانی، کاراکتر جولیا رابرتز و آن زن سیاه پوست را بهم پیوند بزند. گویی آنها دو روی یک سکه هستند. این چیزی است که حداقل فیلمساز به آن فکر کرده است. اما بر روی صفحه نمایش ما چنین چیزی را شاهد نیستیم. میان ما و کاراکترها فاصله است و اصلا مخاطب در این قصه و در این جهان سهیم نیست.

فُرمی را در After the Hunt شاهد نیستیم. بُعد روانشناختی و جهانِ اثر برای منِ مخاطب تشریح نشد. من همراه قصه نبودم. هرچند که فیلم اصلا قصهای نداشت. از سوی دیگر همین فُرم به حدی فیلم را تحت شعاع قرار داد که تکنیک فیلم نیز نتوانست حداقل در تصویر و بازی خوب باشد. نوع فیلمبرداری اثر تداعی کننده این بود که کارگردان خواسته فشار روانی را برای کاراکترهای خود اعمال کند. مثلا کلوزآپهای بیش از حد. استفاده از نور گرم مخصوصا زرد و همچنین نمای از بالا به پایین. همه اینها خوب است مادامی که فُرم ساخته شود. اگر فُرم نداشته باشیم بیشک هیچ چیز نداریم. در بحث بازی هم نوشتم که هیچ یک از بازیگران خوب نبودند و این نه به دلیل بازی بد آنها بلکه به دلیل ضعف در فیلمنامه بود. کاراکترها خوب نوشته نشدهاند. بازیگران سردرگم در این سو و آن سوی فیلم پرسه میزنند. سعی میکنند با بازی خود نشان دهند که فشار روانی بر روی آنهاست. فرض بر اینکه اصلا آنها عالی بودند. وقتی که مخاطب کاراکترها را نمیشناسد و همراه آنها نیست، وقتی که قصه چیزی برای ارائه ندارد، تلاش این بازیگران برای چیست؟
درباره میزانسنها هم نوشتم که تنها سعی در آن داشته تا با قرار دادنِ کتاب در صحنه، کاراکترهایش را اهالی فلسفه نشان دهد. نوع پوشش نیز حتی در حدِ همان دکور بوده و هیچ یک از این موارد به فُرم نرسیده است.
در پایان شاید مجبور باشیم باری دیگر از خود بپرسیم که سینما چیست و هدف آن باید چه باشد؟ شاید هربار مجبور باشیم مقصود خود را از فیلم خوب معنا کنیم. چون طبق چیزی که من یاد گرفتهام After the Hunt اصلا فیلم خوبی نیست. مدت زمان طولانی، دیالوگهای خستهکننده و فلسفهبافی بیش از حد. جهانی ناشناخته با قصهای که مخاطب را به درون خود نمیکشد. اثری که همهچیزش در حد یک تیپ باقی میماند. سعی میکند بخشی از مشکل کاراکترهایش را حل کند اما خود نیز در پایان به یک مشکل تبدیل میشود. فلسفهاش حداقل برای ما اهالی فلسفه معلوم است که دکوری است. چه از اسم هگل وام بگیرید و چه از ارسطو و فروید و فوکو؛ فیلم فلسفی نیست. فلسفه ندارد و حتی به آن نزدیک هم نمیشود. یک فیگور است. فیگوری از فلسفه، روانشناسی و پرسونای برگمان. فیلم ظاهر خود را حفظ کرده. آراسته است و درست اما باطنی ندارد. خالی است. درست مثل تمام فیلمهایی که سعی کردهاند فلسفی باشند و از جایگاه استاد برای مخاطب چیزی را درس یا شرح دهند. کلام آخر اینکه After the Hunt فیلمی بسیار طولانی، خسته کننده با دیالوگهای تکراری است که تماشای آن به راستی سخت است.
نمره نویسنده به فیلم: ۳ از ۱۰
منبع | گیمفا


