
دانا ایدن، تهیه کننده سریال «تهران» به طور ناگهانی در هتلی در یونان درگذشت
در این یادداشت میکوشم به این پرسش پاسخ دهم که چرا موضعگیری سلبی و انکار بنیادی آرمانهای «زن، زندگی، آزادی»، با هر هدفی ولو «خیرخواهانه»، اغلب در خدمت سیاستی قرار میگیرد که به بازتولید استبداد میانجامد.
شعار سیاسی یا سیاست زندگی
نزاع اصلی اینجا نه بر سر یک شعار که بر سر تعریف سیاست است. سیاستورزی در تعریف کلاسیک یعنی رقابت بر سر تصاحب قدرت یا تلاش برای گرفتن سهمی از کیک قدرت. در این چارچوب، سیاست یعنی قدرت و جنگ بر سر تصرف دولت، کنترل نهادها، مهار رقبا و تولید مشروعیت از مسیر نهادسازی دموکراتیک یا در نظامهای غیردموکراتیک -مثل جمهوری اسلامی- از رهگذر سرکوب و بسیج ایدئولوژیک. در این مدل، انسانها ابزارند، ابزاری برای کسب قدرت یا تهدید علیه قدرت.
«زن، زندگی، آزادی» سیاست را از مدار قدرت به مدار زندگی منتقل میکند. اینجا سیاست با فرارفتن از صرف هنر کسب قدرت و حفظ آن، قابلیت امکانپذیرکردن زیستن شرافتمندانه را فعال میکند. وقتی سیاست را بهمثابه زندگی بفهمیم، در بستر فضای سیاسی ایران، معیار سنجش موفقیت نظام سیاسی دیگر صرفا تعداد موشک، بودجه امنیتی و نمایش اقتدار نیست. در چنین چشماندازی، امنیت روزمره شهروند، کرامت بدن، کیفیت تنفس در شهر، امکان عشقورزیدن و انتخاب کردن، و البته حق گفتن «نه» به قدرت از معیارهای سیاستورزی به شمار میآیند.
کسانی که امروز این شعار را به حاشیه میرانند یا آن را تفرقهافکن میخوانند، ولو ناخواسته و ناآگاهانه، تصویری از مدل مطلوبشان برای آینده ایران پیش چشم مینهند که میتواند به بازتولید نظام سلسلهمراتبی بینجامد.
به این ترتیب، دشمنی بنیادی با این شعار (و نه نقد آن به مثابه یک جنبش اجتماعی با همه دستاوردها و ناکامیهایش) ریشه در نگاهی دارد که سیاست را همچنان ملک خود میداند. سیاست برای دشمنان (و نه منتقدانِ) «زن، زندگی، آزادی»، حق نخبگانی یا عطیهای الهی است نه فضای ایفای نقش همگانی و حق عمومی برای زیستن. از این نقطه عزیمت، موضع ضد «زن، زندگی، آزادی» اغلب ارتجاعی است، چون میخواهد دوباره سیاست را به همان جایی برگرداند که قدرتْ محور است و زن، زندگی و آزادی در حاشیه.
چشماندازی برای آینده
«زن، زندگی، آزادی» را باید همچون چشماندازی حداقلی برای آینده فهمید، حداقلهای اخلاقی و حقوقی که تضمین نشدن آنها در هر نظم سیاسی، این خطر را در پی دارد که ساختار سیاسی دیر یا زود به سمت نابرابری اجتماعی، بازتولید خشونت و انکار حق همگانی بر سیاست برود.
جنبشی مترقی که دال مرکزی آن کرامت انسان و مطالبه اصلی آن حقوق برابر برای همه است و از همان چیزهایی حرف زد که مردم هر روز لمس میکنند؛ فقدان آزادی پوشش و امید و امنیت، وجود فقر فزاینده و به دنبال اینها تحقیر، تبعیض، سرکوب و خشونت. جنبشی فراگیر، چندصدایی و قیمومیتگریز که زن و مرد، نسلهای محتلف، اقلیتهای اتنیکی و مذهبی، شهرهای کوچک و بزرگ همه خود را در آیینه شعارها و آرمانهای آن میدیدند.
زن در این شعار، فقط موضوع زنان نیست. زن اینجا نقطهای است که قدرتْ خود را در پیوند با آن، به عریانترین شکلش بازنمایی میکند: کنترل بدن، پوشش، میل، صدا، حضور و بودن زن در هر شکلش. هر ساخت سیاسی و نظمی که بدن زن یا اشکال مختلف بازنمایی زنانه را با هر ادبیات و هر توجیهی عرصه حکمرانی میکند، دیر یا زود بدن همه را میدان حکمرانی خواهد کرد.
زن اینجا، یعنی اصل برابری و شکستن ستون فقرات پدرسالاری سیاسی، منطق قیممابانهای که میگوید «بعضیها» برای «همه» تصمیم میگیرند. در بستر اعتراضات انقلابی در ایران، زن در نقطه کانونی رهایی از استبداد است چرا که تاریخ استبداد در خاورمیانه با کنترل بدن و ذهن زن گره خورده است.
پدرسالاری فرهنگی و سیاسی زیربنای معرفتی هر نوع دیکتاتوری سیاسی است. نمیتوان رویای دموکراسی داشت اما نسبت به رهایی نیمی از جامعه بیتفاوت بود یا آن را بدون یادآوری پیوندش با مرد طلب نکرد. آزادی زن و پیوندش با زندگی، معیار آزادی تمامیت جامعه است.
زندگی قلب تمایز این جنبش با ایدئولوژیهای مرگمحور است. زندگی در این شعار یعنی سیاست باید بهجای تولید دشمن، بحران، اعدام و حذف، بر حفاظت از انسانها متمرکز شود. زندگی یعنی رفاه، امنیت، کرامت، شادی، حق زیستن بدون ترس و به همان اندازه یعنی مقابله با فقیرسازی، تحقیر، تبعیض، خشونت و ناامنی سیستماتیک. همچنانکه زن در این شعار ستون برابری است، زندگی اینجا ستون معنا و هدف حکومت است: حکومت برای زندگی است، نه زندگی برای حکومت.
زندگی در این شعار ناظر به یک گسست معرفتی در تاریخ معاصر ایران است. این جنبش در برابر چهار دهه حکمرانی مبتنی بر مرگستایی، قربانی کردن امر روزمره برای آرمانهای موهوم و تقدیس رنج، زندگی را به دال مرکزی سیاست تبدیل کرد. به این ترتیب، مخالفت با این شعار، میتواند ناظر به الگویی کهنه از سیاست باشد که آن را جدای از کیفیت زندگی شهروندان تعریف میکند.
آزادی نقطه بحرانی تجربه روزمره شهروندان در ایران است. آزادی بیان و رسانه، آزادی انتخاب سبک زندگی، آزادی تشکل و اعتراض، آزادی باور و بیباوری، آزادی نقد قدرت و کنارگذاشتن حکمرانان و عوضکردن دولتها. بدون آزادی، حقوق زن به امتیازی قابل پسگرفتن تبدیل میشود و زندگی به رفاهی تبدیل میشود که با یک فرمان میتواند قطع شود. آزادی همان سازوکار تضمینکنندهای است که اجازه نمیدهد کرامت و زندگی به لطف الهی یا عطیه ملوکانه بدل شود.
این سه مفهوم به یکدیگر گره خوردهاند. بدون عاملیت زن، آزادی سیاسی اجتماعی ناپایدار است، بدون آزادی، زن و زندگی به گروگان گرفته میشوند و بدون زندگی، آزادی به شعاری بیمحتوا بدل میشود.

مخالفت سیاسی یا دشمنی معرفتشناختی
نقد تاکتیکها، خطاها، سادهسازیها یا سوءاستفادههای سیاسی از یک جنبش، ضروری و راهگشاست. مساله مخالفان اما فراتر از این است و به نظر میرسد به جنگ آرمانهای جنبش و تقلیل معیارهای آن رفتهاند. جایی گفته میشود این شعار را باید کنار گذاشت چون مساله امروز ما نیست و جایی گفته میشود این شعار، شعارهای تازه را به حاشیه میبرد. به نظر میرسد مخالفتها معمولا بر چند سوءبرداشت یا خوانش نادرست استوار است.
سوءبرداشت اول: این شعار هویتی/فمینیستی است و جامعه را دو قطبی میکند. این برداشت، زن را گروه میبیند نه بخشی از جامعه که در فقدانش، جامعه بلاموضوع میشود. زن در این شعار معیار شهروندی در یک چارچوب دموکراتیک است، چرا که دموکراسی بدون برابری جنسیتی، پدیدهای صوری است. مساله اینجا این نیست که زنان هم باید سهمی داشته باشند، مساله این است که اگر بدن و انتخاب زن تحت قیمومت باشد، هیچ حق دیگری حق نیست، همه امتیاز است و قابل سلبکردن و تابع میل حاکم.
سوءبرداشت دوم: این شعار سیاسی و انقلابی نیست. «زن، زندگی، آزادی» سیاستگریز نیست، سیاستورزی انسانمحور است. گونهای از سیاستورزی که همزمان امنیت خیابان، اقتصاد خانواده، کرامت زندانی و حق نفس کشیدن مردم در نقطه کانونی آن هستند.
این شعار سیاسی است چون معیار میدهد. برنامه سیاسی یعنی ترجمه معیارها به قانون، نهاد و سیاست عمومی. اگر نیروهای حامل این شعار نتوانستهاند بر اساس این معیارها، برنامهسازی و نهادسازی کنند، مساله محدودیتهای آنهاست، نه محدودیتهای معرفتی این شعار. چنانکه در عمل، آزادی نسبی زنان در انتخاب نوع پوشش در ایران امروز، نتیجه سیاسی و انقلابی کنشهای زنانی است که حاملان جنبش «زن، زندگی، آزادی» در ایران هستند.
فارغ از ساحت نظری، «زن، زندگی، آزادی» یک بسته روشن از مطالبات بنیادین را پیش چشم میگذارد که نه آرمانهای انتزاعی، که دستورکارهای ملموساند.
در قانون و حق؛ برابری کامل شهروندی، منع تبعیض، تضمین آزادیهای بنیادین، استقلال قوه قضائیه و پایان دادن به هر سازوکاری که بدن زنان و سبک زندگی را جرمانگاری میکند.
در سیاست عمومی؛ امنیت روزمره، پایان خشونت سازمانیافته علیه سبک زندگی، کاهش سیاست ترس، تمرکز بر رفاه و کرامت و بازگرداندن دولت به وظیفهاش که خدمت به زندگی مردم نه مدیریت بدن و باور و پوشش است.
در نهادسازی؛ رسانه آزاد، انتخابات رقابتی و سالم، حق تشکل و اعتراض، شفافیت، پاسخگویی و محدود شدن قدرت از طریق قانون و نظارت عمومی را دنبال میکند.
سوءبرداشت سوم: آزادی و دموکراسی اولویت نیست. این هم ترجمه دیگری از همان منطق قیممابانه است. تجربه نشان داده امنیت ملی وقتی از امنیت انسان جدا شود، به ابزار توجیه سرکوب تبدیل میشود. انسان، حق حیات و کرامت و آزادی او فینفسه یک ارزش است و تمام ارزشهای دیگر نسبت به آن ثانویه هستند و نمیتوان به خاطر هیچ ارزش یا مصلحت دیگری آزادی انسان را معلق کرد یا به ارزشهای دیگر منوط کرد.
سوءفهم چهارم: دوره جنش تمام شده است. برخی میپندارند دوره این جنبش سپری شده و آنچه اکنون مردم در خیابانها فریاد میزنند ربطی به شعار «زن، زندگی، آزادی» ندارد. این یک خطای استراتژیک است. «زن، زندگی، آزادی» فلسفهای از زندگی را بازتاب میدهد که سطح توقعات سیاسی و اجتماعی ایرانیان را به نقطهای بیبازگشت رساند.

چرا فارغ از گرایش سیاسی، به این جنبش نیاز داریم؟
«زن، زندگی، آزادی» اگرچه واکنش به یک رُخداد بود اما به ارزشهایی پیوند خورده که از آن رُخداد و واکنش تاریخمند به آن فراتر میروند. این شعار یک خط قرمز اخلاقی میکشد: هیچ آیندهای برای ایران مشروع نیست اگر زن در آن آزاد نباشد، زندگی در آن کوچک شمرده شود و آزادی در آن سرکوب شود، حتی اگر آن آینده با واژههای جذاب، پرچمهای تازه یا رهبران کاریزماتیک به تصویر در آید.
تا وقتی فرهنگ زنستیزی، تبعیض، سرکوب، تحقیر بدن، جرمسازی سبک زندگی و سیاست ترس وجود دارد، «زن، زندگی، آزادی» زنده است. اینجا همان نقطهای است که برخی از مخالفان نادیده میگیرند، آنها اگرچه از جمهوری اسلامی متنفرند اما هنوز در چارچوب منطق جمهوریاسلامی، یعنی قیمومیت، کنترل و اولویت دادن قدرت بر زندگی میاندیشند.
این جنبش فراتاریخی است زیرا به نیازهای بنیادین بشر، آزادی، کرامت، برابری، ارجاع میدهد و انکار آن هرچه باشد نشانه واقعگرایی سیاسی نیست. این جنبش یک افق خلق کرده است؛ افقی سیاسی که معیارش زندگی است و مقصدش آزادی. مخالفت با این افق با هر اسم و استدلالی میتواند به خدمت سیاستی دربیاید که از آن آزادی و دموکراسی درنمیآید.
اگر قرار است آیندهای آزاد بسازیم، باید آن را با همین خطکش بسنجیم: هر نیرویی، هر طرحی، هر رهبر و هر وعدهای در نهایت چه نسبتی با زن، زندگی و آزادی دارد. مخالفت با این شعار با هر استدلالی از جمله با این تصور غیرسیاسی که این شعار جای شعارهای دیگر یا آرمانهای دیگر را تنگ میکند یا تاریخ آن گذشته است، میتواند این خطر را در پی داشته باشد که اقتدارگرایی حاکم را با اقتدارگرایی دیگری جایگزین کند.
شعارهای این جنبش یادآوری میکند که ایران فقط خاک و مرز نیست، مردم است و امنیت ملی بدون امنیت زنان، بدون امنیت زندگی روزمره و بدون آزادی شهروند خیلی زود به توجیه سرکوب دامن میزند. هر پروژه سیاسی که با این معیارها مساله دارد تصویری نگرانکننده از آینده پیش چشم ما میگذارد.
«زن، زندگی، آزادی» یک حداقل مشترک است. مهم نیست درباره شکل نظم آینده چه فکر میکنیم و چه آیندهای برای ایران آرزو میکنیم، چه پادشاهیخواه باشیم، چه جمهوریخواه، چه فدرالیست، چه چپ و چه راست، ما همه به ارزشها و آرمانهای «زن، زندگی، آزادی» نیازمندیم و باید به آن وفادار باشیم.
ما برای عبور از استبداد و مهمتر از آن برای تثبیت دموکراسی، نیازمند وفاداری به ارزشهای «زن، زندگی، آزادی» هستیم. این سه واژه، فرمول همزیستی مسالمتآمیز و انسانی در فردای ایران است. هر راهی که این سه اصل را دور بزند، بیتردید به بیراهه استبداد منتهی خواهد شد. دشمنی با این شعار، دشمنی با تنها افق روشنی است که جامعه ایران پس از قرنها تلاش برای آزادی در برابر خود گشوده است.






